بگذار تا بی نهایت شوم سرد شوم با تو از هزار توی وجودت بگذرم و تمام شوم
آری بگذار تا یک لحظه نمانده به صبح سفر کنم به سیاهی چشمانت که بارانیست
پایم میلغزد سرما رسوخ دارد در اعماغ استخانم
بگذار سایه ها دراز شوند تا بی نهایت افق
تو بایست و من فرم میگیرم در جای خالی سایه
این فاصله تمام شد
من ماندم و تو
برچسب: ای سایه لطفت به سرم,
نویسنده: الینا جعفری